معماری: بعد چهارم زندگی
انجمن علمی معماری دانشگاه شهید چمران اهواز
 
 

ماشینم جلوی ورودی یک اداره بزرگ دولتی، با علامت های مکرر نگهبان متوقف شد.

نگهبان یک لباس فرم پوشیده بود و یک دفترچه و قلم در دستانش داشت. نگاهی به پلاکم انداخت و آن را یادداشت کرد. یک ته ریش طلایی، شاید هم حنایی داشت که او را نامرتب نشان می داد.

جلو آمد، خم شد و گفت: شما؟

گفتم: برای انجام کاری که مربوط به فلان قسمت میشه اومدم.

گفت: از کجا تشریف آوردید؟

گفتم: من یک ارباب رجوع ساده هستم و برای انجام کاری که مربوط به فلان قسمت میشه اومدم.

گفت: آره فهمیدم...از کجا اومدید؟

گفتم: زیر پتو

 گفت: متوجه نشدم!

گفتم: همین یک ساعت پیش از خواب بیدار شدم و بلافاصله از زیر پتو آمدم اینجا.

گفت: بزن بغل باید هماهنگی بشه

زدم بغل! و پیاده شدم.


مرا به اتاقی نسبتا بزرگ با دیوارهای شیشه ای برد. شیشه ها طوری بودند که فقط از داخل به بیرون دید داشتند و لاغیر. پنج میز بزرگ دورتادور اتاق قرار داشت که پشت آنها مردانی تنومند نشسته بودند.

نمی دانم آن آدم ها چه وظیفه ایی داشتند ولی حدس زدم یکیشون مسئولیت نگاه کردن به سمت چپ محوطه را به عهده داشت، آن یکی راست محوطه، دیگری وسط، و آن دیگری هم همینجوری آمده بود دورهم باشند

و اما آن مرد فربه ایی که مشکل پوسیدگی معده داشت و مدام آروغهای کم صدا می زد ، رئیس شان به نظر می رسید.

فرم بدنش بی شباهت با داروغه ناتینگهام نبود در آن سکانس که جلوی زندان لم داده بود و شکمش را می خاراند و می گفت نانسی یه کم آرومتر و بعد نانسی با آن چهره فوق العاده اش داد می زد شهر در امن و امانه آسوده بخوابید...(از آن تصاویر به یادماندنیست).


گفت: بیا اینجا...با کی کار داری؟...صدایش مرا یاد پدر دائم الخمر هاکلبرفین انداخت. نوعی حماقت هم در نگاهش بود که مرا عصبی میکرد.

گفتم: با آقای فلانی کار دارم

گفت: از کجا اومدی؟

گفتم: با آقای فلانی کار دارم...باید ببینمش.

گفت: از کجا اومدی؟

گفتم: زیر پتو

گفت: با نمکم که هستی...

گفتم: بیشتر الآن عصبانی هستم

گفت: چرا؟

گفتم: چون عامل اشتغال زایی شما شدم

گفت: کارت شناسایی


کارتم را دادم. نگاهی انداخت و چَک و چیلش را مثل بزغاله ایی که روزنامه می جَوَد تکان داد.

گفت: با آقای فلانی چه کاری داری؟

گفتم: یه کار کوچیک

گفت: مثلا چی؟

دیگر طاقتم سر آمدوگفتم: می خوام ترورش کنم!

خنده ایی مثل استارت تراکتور سرداد و بعد گفت: باید بگردمت

گفتم: محاله

گفت: قانونه

گفتم: من قبلا اینجا کار می کردم از این قانون ها نداشت

گفت: الآن داره

گفتم: ببین عوضی خیکی من اصلا حوصله یکه به دو کردن با تورو ندارم...یا بذار برم تو یا کاری میکنم با یه اردنگی پرتت کنن بیرون...

(لاف خطرناکی زدم...هیچ کاری ازم ساخته نبود...من حتی قادر نبودم یک مگس مریض را از آن اتاق بیرون کنم)

مثل آدم هایی که شُکه شده باشند نگاهم کرد و بعد برگه را امضا کرد و گفت برو تو...ولی زود برگرد.


خیلی به این موضوع فکر کردم.

به اینکه چرا پدرم را در نیاورد؟ چرا با من دعوا نکرد؟ بعد فکر کردم شاید از ثبات شغلی اش اطمینان نداشت...شاید فکر کرد من فک و فامیل مدیر هستم...شاید از آبرویش می ترسید...شاید معده اش درد میکرد...شاید دلش برایم سوخت...

اما الان به این نتیجه رسیده ام بعضی از آدم ها دوست دارند که به آنها بی حرمتی بشود.

مثل بیمارانی که با خود آزاری به آرامش می رسند.

رفتار اینجور آدم ها مثل یک تابلو بزرگ است که روی آن نوشته شده: آهای مردم بیایید به من بی احترامی کنید.

من لایق بی احترامی کردن هستم.






نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 4 فروردین 1389 :: توسط : محمدرضا نظریان
درباره وبلاگ
انجمن علمی معماری
معاونت فرهنگی اجتماعی دانشگاه شهید چمران اهواز

مدیر وبلاگ: محمدرضا نظریان
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو